فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
471
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
السَّاقُور - گرما ، آهنى داغ كه با آن ستوران را داغ و نشان كنند . السَّاقِي - ج سُقَاة و ساقُون و سُقَّاء و سُقِيّ [ سقي ] : فا ، ساقي . السَّاقِيَة - ج سَوَاقٍ و سَاقِيَات : مؤنث ( السَّاقي ) است ، جوى آب . ساكَتَ - مُسَاكَتَةً [ سكت ] ه : او را ساكت و خاموش كرد . السَّاكِر - فا ، آرام ، ساكن ؛ « لَيلٌ سَاكِرٌ » : شبى آرام و بدون باد . السَّاكِرَة - مؤنث ( السَّاكِر ) است . السَّاكِع - فا ، مرد غريب ، بيگانه . السَّاكِف - فا ، چوب قسمت بالاى درب كه لنگه ى درب در آن مىگردد . ساكَنَ - مُسَاكَنَةً [ سكن ] ه في دارٍ واحدة : در يك خانه با هم سكونت كردند . السَّاكِن - ج سُكَّان و ساكِنُون : آنكه مقيم در خانه باشد . السَّاكُوت - بسيار ساكت و خاموش . السَّاكُوتة - مترادف ( السَّاكُوت ) است . سالَ - - سُوَالًا و سَوَالًا [ سول ] : اين واژه مخفف ( سَأَلَ ) به معناى پرسيد مىباشد . سالَ - - سَيْلًا و سَيَلَاناً و مَسِيلًا و مَسَالًا [ سيل ] الماءُ : آب روان شد ، - تْ غُرَّةُ الْفَرَسِ : سفيدى پيشاني اسب فراخ شد . السَّالّ - ج سُلَّان و سَوَالّ [ سلّ ] : فا ، آبراهه ى باريك در ميان دره ، دزد . السَّالِب - من النساء : زنِ فرزند مرده يا زنيكه بچه ى خود را ناتمام افكنده باشد ، - ج سُلَّاب وَسَالِبُون : آنكه شمشير كِشد . السَّالِبة - ج سَالِبَات و سَوَالِب : مؤنث ( السَّالِب ) است براى آنكه شمشير بدست گيرد . السَّالِح - فا ، آنكه با خود سلاح حمل كند ، مرد مسلَّح . السَّالِخ - فا ، اين واژه بر مار نر سياه اطلاق مىشود و مؤنث آن را ( اسْوَدة ) گويند مانند ( أرْنَبَة ) و گفته نميشود ( سَالِخَة ) و نيز مثنّى نميشود و بلكه در مفرد و مثنّى يكسان گويند ( اسْوَد سبالِخُ ، اسْوَدَان سَالِخٌ ) و در جمع گويند ( اسَاوِد سالِخَة و سَوَالِخ و سُلَّخ و سُلَّخَة ) ، جربى است كه در شتر پديد مىآيد و باعث بركنده شدن پوست آن مىشود . السَّالِس - مرد نرم خوى و دنباله رو . سالَفَ - مُسَالَفَةً [ سلف ] ه في الأَمر : در آن كار با وى برابر شد ، ه في الأَرْضِ : با وى در مسافرت همراه شد ، - الجَمَلُ : شتر به جلو رفت . السَّالِف - ج سَلَف و سُلَّاف : فا ، گذشته ، پيشرو ؛ « كان ذلك في سَالِفِ الأَيّامِ » : آن امر در زمانهاى گذشته بود ، - ج سَوَالِف : موى سر در قسمت جلوى گوش . السَّالِفَة - ج سَوَالِف : گذشته ، داستان و حكايت از زمانهاى گذشته ، پهنه ى گردن ؛ « سَالِفَةُ الفَرَسِ » : جلوى گردن اسب . السَّالِقَة - ج سَوَالِق من النساء : زنى كه بهنگام اندوه و مصيبت صداى خود را بلند كند و بر صورت خود لطمه زند . السَّالِك - فا ، و در زبان متداول بر ميانگين خوب و بد اطلاق مىشود . سالَمَ - مُسَالَمَةً [ سلم ] ه : با او آشتى و مصالحه كرد . السَّالِم - فا ، پوست ميان چشم و بينى ؛ « الفِعْلُ السَّالِم » : فعلى كه حروف اصلى آن از علَّه و همزه و تضعيف خالى باشد ، فعل سالم . سامَ - - سَوْماً و سُوَاماً [ سوم ] السلْعةَ : كالا را عرضه و بهاى آن را ذكر كرد ، - المُشْتري السَّلْعَةَ : خريدار خواست تا كالا را بخرد و بهاى آن را بداند ، - ناقَتَه على الْحَوْض : شتر خود را بر سر آب حوض برد ، - البَيْضَةَ : سفتى تخم مرغ را با دندان آزمايش كرد . اين تعبير در زبان متاول رايج است ، - فُلاناً الأَمْرَ : آن كار را به فلانى تكليف كرد ، - ه خَسفاً : او را خوار و زبون كرد ، - تِ المَاشِيةُ : ستور به چراگاه رفت ، - الطيرُ على الشيءِ : پرنده بر آن چيز فرود آمد ، - تِ الريحُ : باد پياپي وزيد ، - الرَّئِيسُ أُسْقُفاً و نحوَ ذلك : رئيس اسقفى و مانند آن را برگزيد . السَّام - [ سوم ] : مرگ ، خيزران . السَّامّ - [ سمّ ] : زهر آلود ، سمى ؛ « يَومٌ سَامٌّ » : روزى كه باد سوزان و گرم بوزد ؛ « سَامُّ ابْرَصَ » مثناى آن « سَامَا ابْرَص » و جمع آن « ابَارِص و سَوَامُّ ابْرصَ » ( ح ) : چلپاسه كه نام ديگر آن ( ابُو بُرَيص ) است . سامَى - مُسَامَاةً [ سمو ] الرجُلَ : با آن مرد فخر فروشى و رقابت كرد . سامَتَ - مُسَامَتَةً [ سمت ] ه : با او روبرو شد . السَّامَة - [ سوم ] : مرگ ، خيزران ، پاره اى از طلا يا نقره ، - ج سِيَم : گودال كنار چاه . السَّامَّة - [ سمّ ] : مؤنَّث ( السَّامّ ) است ، خواص مردم ؛ « عَرفَ ذلكَ السَّامَّة و العَامَّة » : آن چيز را خواص و عوام مردم دانستند . سامَحَ - مُسَامَحَةً [ سمح ] ه في الأمر و بالأمر : با او به نرمى و آسانى برخواسته ى وى موافقت كرد ، - ه بذَنْبه : از گناهى كه كرده بود چشم پوشى كرد ، - ه اللَّه : خداوند او را آمرزيد . سامَرَ - مُسَامَرةً [ سمر ] ه : با او شب نشينى كرد و برايش داستان گفت . السَّامِر - فا ، ج سُمَّر و سُمَّار ، اسم جمع است به معناى شب زنده داران ، جشن شب نشينى و تفريح . السَّامِرَة - مؤنَّث ( السَّامِر ) است ، اسم جمع است به معناى شب زنده داران . السَّامِط - فا ؛ « ماءٌ سَامِطٌ » : آب جوشى كه چيزى در آن خوب شسته شود . السَّامِع - ج سُمَّاع و سَمَعَة و سامِعون : آنكه با گوش خود صدا را درك كند ؛ « ما يَطْلُبُه السَّامِعُون » : برنامه ايست راديوئى ويژه ى درخواست كنندگان سرودهها و آوازها و آهنگهاى موسيقى . السَّامِعَانِ - دو گوش . السَّامِعَة - گوش . السَّامِق - من النبات : درخت بلند و دراز . السَّامِن - بسيار فربه ، - ج سِمَان : پُر گوشت و چربى اين واژه ضد ( المَهْزُول ) است .